دانه ای که سپیدار بود
ادامه نوشته
دانه كوچک بود و كسی او را نمیدید.
سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود
دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه.
گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت.
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت
و گاهی فریاد میزد و میگفت:من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید
اما هیچكس جز پرندههایی كه قصد خوردنش را داشتند
یا حشرههایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میكردند
به او توجهی نمیكرد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:11 توسط ازربایجان مارالی
|